محمد مامانمحمد مامان، تا این لحظه: 10 سال و 10 ماه و 27 روز سن داره

هدیه خدا، پسرکی از بهشت

مژده اومدن تو

1394/6/9 8:30
نویسنده : مامان الهام
203 بازدید
اشتراک گذاری

وااااااااااااااااااااااااااااای عزیزم خیلی حرف دارن برای نوشتن اینجا

 

از عید قشنگ سال 94 شروع میکنیم

این عید اولین عیدی بود که بدون مامانی فاطمه برگزارش کردیم

روزهای اول خیلی گریه کردم  دلم براش خیلی تنگ شده بود

اما در کنار ا ین روزهای سخت اتفاقات خوبی هم در راه بود  ..... 

یکی از اتفاقای خوب این روزها نامزدی عمه حمیده ات بود  ....  عمه ات خودش خیلی خوب میدونه که من چقدر دوسش دارم و برای خوشبختیش دعا میکنم

اما قبل از اینکه روزهای نامزدی و بله برون برسه  خدا مژده اومدن تو رو بهم داد

مائده  اومده بود خونمون  و من چند روز بود که دلم درد میکرد  صبح اون روز وقتی برا نماز بیدار شدم از بوی قرمه سبزی خونه مامانی فاطمه حالم بهم خورد  ... بنا رو گذاشتن به آشی که دیشبش خورده بودم و معدم رو سنگین کرده بود

اما حکایت چیز دیگه ای بود 

شب که شد طبق معمول یکی از بی بی چکهایی رو که داشتم برداشتم و با اینکه 4 یا 5 روز مونده بود تا وقت تست زدن ولی خب صرفا جهت سرگمی بی بی چک گذاشتم

بسرعت هر دو تا خط قرمز شد  و من هاج و واج  نگاه میکردم

بی بی چک رو دستم گرفتم و رفتم دوربین گوشیم رو روشن کردم

بابات تو پذیرایی خوابیده بود  صداش کردم  با چشمای قرمز نگام کرد  ... منم بی بی چک رو بهش نشون دادم

اونم باورش نمیشد ... چند باری نگاش کرد تا مطمئن شد

مائده هم هاج و واج مونده بود که چه خبره اینجا و اینا چرا مثل دیوونه ها میخندن

 

اون شب رو نه من تونستم بخوابم نه بابات

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)