مژده اومدن تو
وااااااااااااااااااااااااااااای عزیزم خیلی حرف دارن برای نوشتن اینجا
از عید قشنگ سال 94 شروع میکنیم
این عید اولین عیدی بود که بدون مامانی فاطمه برگزارش کردیم
روزهای اول خیلی گریه کردم دلم براش خیلی تنگ شده بود
اما در کنار ا ین روزهای سخت اتفاقات خوبی هم در راه بود .....
یکی از اتفاقای خوب این روزها نامزدی عمه حمیده ات بود .... عمه ات خودش خیلی خوب میدونه که من چقدر دوسش دارم و برای خوشبختیش دعا میکنم
اما قبل از اینکه روزهای نامزدی و بله برون برسه خدا مژده اومدن تو رو بهم داد
مائده اومده بود خونمون و من چند روز بود که دلم درد میکرد صبح اون روز وقتی برا نماز بیدار شدم از بوی قرمه سبزی خونه مامانی فاطمه حالم بهم خورد ... بنا رو گذاشتن به آشی که دیشبش خورده بودم و معدم رو سنگین کرده بود
اما حکایت چیز دیگه ای بود
شب که شد طبق معمول یکی از بی بی چکهایی رو که داشتم برداشتم و با اینکه 4 یا 5 روز مونده بود تا وقت تست زدن ولی خب صرفا جهت سرگمی بی بی چک گذاشتم
بسرعت هر دو تا خط قرمز شد و من هاج و واج نگاه میکردم
بی بی چک رو دستم گرفتم و رفتم دوربین گوشیم رو روشن کردم
بابات تو پذیرایی خوابیده بود صداش کردم با چشمای قرمز نگام کرد ... منم بی بی چک رو بهش نشون دادم
اونم باورش نمیشد ... چند باری نگاش کرد تا مطمئن شد
مائده هم هاج و واج مونده بود که چه خبره اینجا و اینا چرا مثل دیوونه ها میخندن
اون شب رو نه من تونستم بخوابم نه بابات


مژده اومدن تو
