محمد مامانمحمد مامان، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 2 روز سن داره

هدیه خدا، پسرکی از بهشت

سه ماهه دوم

سه ماهه دوم هم کم و بیش راحت سپری شد دیگه خبر از ویار هر روزه نبود .. حال عمومیم بهتر شده  و هر روز منتظر رشد تو و خودنمایی بیشترت تو شکمم بودم از 15 هفتگی به بعد همش منتظر یه نشونه بودم که تکون بخوری برام  که این کار رو از 17 هفتگی بصورت نبض اونم فقط در حالت طاق باز خوابیده شروع کردی اولین حرکتی که واضح حس کردم از شب قدر بود   هر سه شب قدر تا سحر میزدی و سحر دیگه فکر کنم خوابت میبرد خیلی حس قشنگی بود   18 هفتگی وقت سونو آنومالی داشتم و غربالگری مرحله دوم پسر خوبی بودی و همه چیزت اکی بود ... دکتر هم جنسیت شما رو به ما اعلام کرد و من همون روز رفتم اولین لباست رو از تجریش برات خریدم تو 22 هفتگی هم رف...
9 شهريور 1394

سه ماه پر استرس- سونو غربالگری

بعد کلی تحقیق در مورد بهترین مکان برا انجام سونو غربالگری بالاخره موسسه نسل امید رو انتخاب کردیم 28 اردیبهشت  که اول 12 هفتگی بود با بابات رفتیم سمت نسل امید یه جای فوق العاده کامل و دقیق ... فقط حیف که بابا ها رو راه نمیدادن بعد از کلی انتظار بالاخره اسم منو خوندن و من رفتم رو تخت سونو دراز کشدیم خانم دکتر گفت که پشت بچت به ماست و ما نمیتونیم اندازه هاشو ببینیم  ... یه کم اروم کن خودتو تا بچه بتونه بچرخه منم گفتم من خیلی استرس دارم اگه میشه بگید قلبش میزنه؟؟؟ اونم دستای خوشگلت رو نشونم داد که برای مامان تکون میدادی ... ای کاش تو اون لحظه بابات هم پیشم بود ولی من هرچقدر سعی کردم اروم نشدم و تو نتونستی راحت بچرخی ....
9 شهريور 1394

سه ماه پر استرس

عزیزکم تو این چند وقته تو خیلی خوب داری رشد میکنی ولی مامان و بابات همش نگران تو هستن  سه ماه اول رو با استرس زیاد گذروندم خاطره بد سقط یک سال و نیم قبل  باعث شد که نذارم تو هم ارامش داشته باشی و مدام فکرای بد سراغم میومد اما پسر من مقاوم تر از این حرفا بود و دلش میخواست پیش مامانش بمونه بعد از عید بلافاصله با بابا اومدیم تهران که برم دکتر و سونو 5 هفته 6 روزت بود که خوابیدم رو تخت سونو خانم دکتر هم با دقت همه چیو بررسی کرد و گفت گل پسرم  2 میلیمتره  ولی یه هماتوم پشت جفت داره  صدای قشنگ قلبت رو هم برام گذاشت که زیباترین موسیقی دنیا بود به خاطر این هماتوم با کلی دارو برگشتیم خونه و منتظر 8 هفت...
9 شهريور 1394

مژده اومدن تو

وااااااااااااااااااااااااااااای عزیزم خیلی حرف دارن برای نوشتن اینجا   از عید قشنگ سال 94 شروع میکنیم این عید اولین عیدی بود که بدون مامانی فاطمه برگزارش کردیم روزهای اول خیلی گریه کردم  دلم براش خیلی تنگ شده بود اما در کنار ا ین روزهای سخت اتفاقات خوبی هم در راه بود  .....  یکی از اتفاقای خوب این روزها نامزدی عمه حمیده ات بود  ....  عمه ات خودش خیلی خوب میدونه که من چقدر دوسش دارم و برای خوشبختیش دعا میکنم اما قبل از اینکه روزهای نامزدی و بله برون برسه  خدا مژده اومدن تو رو بهم داد مائده  اومده بود خونمون  و من چند روز بود که دلم درد میکرد  صبح اون روز وقتی برا نماز ب...
9 شهريور 1394